طنز؛ پروتکل عید دیدنی!

مجله خطخ خطی - پدرام ابراهیمی: می دانید که ما میکروفن های شنودمان را یک جاهایی می گذاریم که گاهی خودمان هم در مراجعت به محل، پیدایشان نمی کنیم. در این مطلب به مناسبت فرا رسیدن نوروز، برگی از دفتر آرشیو بی نظیر خفن تر از ویکی لیکس خود را رو می کنیم، اگر هم طرفین زدند زیرش، روبرو می کنیم.

این شنود، حاصل گم شدن میکروفن ما از سال 86 تا پارسال بود که در منزل یکی از اصولگرایان کار گذاشته بودیم. البته ما فقط به بخش عید دیدنی اش گوش دادیم. بقیه جاهایش فقط صدای اخبار می آمد.

پروتکل عید دیدنی


نوروز 1386

(صدای زنگ ممتد معلوم می کند که کسی دستش را روی زنگ گذاشته)

مادر: برو ببین کدوم مردم آزاری دستشو گذاشته رو زنگ؟

(زنگ همچنان صدا می دهد، مثل بوق ماشین که اتصالی کرده باشد.)

پدر: اَی خنااااق... اَی کووووفت... اَی اصلاحااات... اَی انتخابــــاااات!

صدای پسر: بابا، میگه پرچمدار مبارزه با فسادم.

پدر: اِ اِ ببین دکتر رحیمی اومده؟

صدای پسر: آقای رحیمی هستید؟ (بعد از مکث) بابا، میگه اون خط قرمز ماست.

پدر: خب پدر صلواتی بپرس کیه؟ چیه؟ چی کارس؟

صدای پسر: آقا چی می خواید؟ کی هستید؟

(بعد از مکث) بابا، میگه بنده عامل نشاط ملت هستم.

پدر: آدرس ما رو کی به ساسی مانکن داده؟!

صدای پسر: بابا صداش شبیه ساسی مانکن نیست. (از گوشی می گوید) ببخشید، فامیلی تون؟

(بعد از مکث و تعجب) بابا میگه رییس دولتم.

پدر: بچه حالا زوده ادای سیاستمدارا رو دربیاری. پرت و پلا نگو. (همینطور که زیر لب غرولند می کرد و می گفت «آخه دکتر دم خونه ما چی کار می کنه بچه ی پدرصلواتی» رفت سمت آیفون) کیه؟ یا دکتر کرداااااان بفرمایید بفرمایید....

(گوشی را می گذارد) خانم! دکتر اومده. پاشو پاشو تا من عریضه می نویسم مشکلاتمونو مطرح می کنم تو هم وسایل پذیرایی رو آماده کن. پاشو الان می رسن بالا.

منزل محترمه که همان مادر بچه ها باشد؛ «خاک بر سرم، خاک به گورم» گویان به سمت آشپزخانه می رود. رییس دولت و هیات همراه وارد می شوند. بعد از دیده بوسی، نزدیک بود دکتر دست میزبان را ببوسد که در آخرین لحظات به خیر گذشت. پس از تبریک عید و «آقا خانه ی فقیر فقرا رو منوّر زدید» و «ژاکتتون رو بدید آویزون کنم» و...)

پدر: دکتر واقعا که شما سمبل ساده زیستی هستید. واقعا این دیدار صمیمانه ی سرزده باعث شده تیروئیدم اشک شوق ترشح کنه!

(پدر می زند روی دست پسرش که می خواهد از ظرف آجیل، پسته جدا کند.)

پدر رو به پسر: پسرم حتما باید جلوی مدیر جهان پیاده ات کنم؟ نگفتم آجیل و میوه و شیرینی مال مهمونه؟ شما برو تو اتاقت پفک میگوت رو بخور. دکتر بفرمایید بادوم هندی. تعارف نکنید. موزش رو خودم چیدم. بفرمایید آناناس، خیار، پرتقال سامسونگ.

(دکتر موزی برداشته و آن را با رحیم مشایی نصف می کند.)

پدر: دکتر چرا نصف کردید؟ احسنتم و واحیرتا ازاین قناعت. واعبرتا از این سادگی.

(وقت تنگ بود و دکتر باید با سفیران بوتسوانا، جورجیا آناگراندا و بنین هم دیدار می کرد. مهمان ها به همین دلیل بلند شدند که بروند. میزبانان گریه می کردند و پدر همزمان نامه را می چپاند توی مشت دکتر)

نوروز 1388

(صدای کشدار زنگ)

پدر: بچه ها دکتر اومد. دخترم؟ گوگوری مگوری؟ بگو محمووووود... بگو بابایی... محموووود...

دختر 16 ماهه: مَــــــــموووو... مَـــــمووو...

پدر: احسنتم... ای درد و بلات بخوره تو سر مهدی هاشمی! (مهمان ها وارد می شوند) به به! دکتر... خوش آمدید. قدم روی قرنیه ی ما گذاشتید.

(دکتر طفل 16 ماهه را بغل می کند و کودک که صغیر است و چیزی از مناسبات بین الملل و مصالح ملی نمی داند عین یک بزغاله جیغ بنفش می کشد و حالا گریه کن کی گریه نکن. پدر خنده خنده بچه را بغل می کند و می دهد مادرش ببرد.)

پدر: دکتر امسال انشالله با رأی قاطع ابقاء می شید و همچین اساسی بساط اشرافی گری و فساد رو برمی چینید. بفرمایید عصرونه نون و پنیر و خاویار.

(دکتر با چهره ی «هپی نیو یِر» به پسر خانواده که سبیل فابریک �� کلی جوش بلوغ درآورده نگاه می کند و دست راستش را به علامت «ماشاءالله چقدر آقازاده بزرگ شده» می برد بالا. در این لحظه زنگ در به صدا درمی آید. دوستان آقا پسر آمده اند دنبالش. او عذرخواهی می کند و با گفتن «تا دم در می رم و زود میام» صحنه را ترک می کند و با اخم و تخم پدر مشایعت می شود. میزبان سعی می کند شادش کند.)

پدر: جوونن دیگه... یه جا بند نمی شن... راستی! با اجازتون می خوایم پارکینگ منزل رو ستاد کنیم. حساب کردم فکر کنم سه تن سیب زمینی راحت توش جا میشه.

(دکتر دوباره دست راستش را بالا می آورد و از آن لبخندهای «جبران می کنیم شیطون بلا» بر صورتش نقش می بندد.)

پدر: فقط رییس، با این پسر خاشاک من هم صحبت کنید. نمک به حروم رفته با اعضای این ستادهای ناباب می گرده. هر چی بهش می گم پدر صلواتی، به کسی رأی بده که مسکن مهر ساخته، عزت و اقتدار بین المللی برامون آورده، همه مردم نیویورک جلوش دولا راست می شن، خادم مردمه، پرچمدار مبارزه با فساده و و و اما نمی دونم گول کدوم گوساله ای رو خورده که نافرمانی می کنه.

(یکی از همراهان دکتر، با عزم و اراده ی قوی قصد می کند به سمت پنجره برود و ببیند چی به چی است که دکتر با دست مانع او می شود. بعد از صله رحم و اینها، دکتر و هیات همراه قصد ترک منزل می کنند. خانواده با این شعار او را بدرقه می کند: ای ساده و ای بی ریا/ تنها تو کوچه نریا)

نوروز 1390

(پدر پاچه ی پیژامه را کرده توی جوراب و دارد شلوارش را روی پیژامه می پوشد. وی همزمان مشغول پدری کردن است.)

پدر: خانم! یه کاسه از این تافی ها و یه کاسه نخودچی می ذاری، والسلام نامه تمام. امروز باید در سطح معاون مدیرکل پذیرایی کنیم. خودت هم از اتاق بیرون نمیای. پسر! گیج بازی درنیاری ها. پنج دقیقه از اومدنشون گذشت میای میگی از ستاد بارورسازی ابرها فوری احضارم کردن. (صدای زنگ طولانی و صدای پدر که به امداد آن می گوید: «اَی قطعنامـــــــــــه!» دکتر و همراهانش می آیند و پدر با آنها روبوسی می کند.

بعد از «عید شما مبارک» و «صد سال به این شش سال» و «دکتر چقدر جوون شدی، چیکار کردی؟» و این قبیل تعارفات، می نشینند و مستخدم منزل، چای می آورد. دکتر نگاه به خوراکی های ساده و ارزان پذیرایی می اندازد و از آن لبخندهای «بابا ما خودمون اینکاره ایم داداش» بر تمام اش نقش می بندد.)

پدر: دهنتونو شیرین کنید من برم اتاق کار دارم و میام. بچه ها رو هم می برم که صندلی های بیشتری خالی بشه راحت تر صحبت کنید. با اجازه. (وقتی پدر برمی گردد می بیند دکتر از جا بلند شده. او در این برهه ی حساس به جای «کجا تشریف می برید» از عبارت پولتیک «تشریف داشتید حالا» استفاده می کند.)

نوروز 1392

(صدای زنگ طولانی)

پسر: بابا دکتر اینا اومدن.

پدر: گفتی کی؟

پسر: آقای دکتر. مسکن مهر. عزت و اقتدار. نیویورک. خادم مردم. پرچمدار مبارزه با فساد و و و.
پدر: اممممم... فکر کنم مهمونای این بالاییان بگو زنگ بالا رو بزنید.

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه